تبليغاتX
کافه زیر دریا
یک لحظه .....و دیگر هیچ.
خدایا ! پر از کینه شد سینه ام
چو شب رنگ درد و دریغا گرفت
دل پکروتر ز ایینه ام
دلم دیگر آن شعله ی شاد نیست
همه خشم و خون است و درد و دریغ
 سرایی درین شهرک آباد نیست
خدایا ! زمین سرد و بی نور شد
بی آزرم شد ، عشق ازو دور شد
 کهن گور شد ، مسخ شد ، کور شد
 مگر پشت این پرده ی آبگون
تو ننشسته ای بر سریر سپهر
به دست اندرت رشته ی چند و چون ؟
شبی جبه دیگر کن و پوستین
فرود ای از آن بارگاه بلند
رها کرده ی خویشتن را ببین
زمین دیگر آن کودک پاک نیست
پر آلودگیهاست دامان وی
که خاکش به سر ، گرچه جز خاک نیست
گزارشگران تو گویا دگر
زبانشان فسرده ست ، یا روز و شب
دروغ و دروغ آورندت خبر
کسی دیگر اینجا تو را بنده نیست
درین کهنه محراب تاریک ، بس
 فریبنده هست و پرستنده نیست
 علی رفت ، زردشت فرمند خفت
شبان تو گم گشت ، و بودای پاک
 رخ اندر شب نی روانان نهفت
نمانده ست جز من کسی بر زمین
دگر نکسانند و نامردمان
بلند آستان و پلید آستین
همه باغها پیر و پژمرده اند
همه راهها مانده بی رهگذر
همه شمع و قندیلها مرده اند
تو گر مرده ای ، جانشین تو کیست ؟
که پرسد ؟ که جوید ؟ که فرمان دهد ؟
وگر زنده ای ، کاین پسندیده نیست
مگر صخره های سپهر بلند
که بودند روزی به فرمان تو
سر از امر و نهی تو پیچیده اند ؟
مگر مهر و توفان و آب ، ای خدا
دگر نیست در پنجه ی پیر تو ؟
که گویی : بسوز ، و بروب ، و برای
گذشت ، ای پیر پریشان ! بس است
 بمیران ، که دونند ، و کمتر ز دون
بسوزان ، که پستند ، و ز آن سوی پست
یکی بشنو این نعره ی خشم را
برای که بر پا نگه داشتی
زمینی چنین بی حیا چشم را ؟
گر این بردباری برای من است
نخواهم من این صبر و سنگ تو را
نبینی که دیگر نه جای من است ؟
ازین غرقه در ظلمت و گمرهی
ازین گوی سرگشته ی ناسپاس
 چه ماده ست ؟ چه قرنهای تهی ؟
گران است این بار بر دوش من
گران است ، کز پس شرم و شرف
بفرسود روح سیه پوش من
خدایا ! غم آلوده شد خانه ام
پر از خشم و خون است و درد و دریغ
دل خسته ی پیر دیوانه ام

+ نوشته شده در  31 Dec 2009ساعت 1:16 AM  توسط آناهیتا  | 

.....
+ نوشته شده در  23 Jul 2008ساعت 5:16 PM  توسط آناهیتا  | 

شما که عشقتان زندگیست

شما که خشمتان مرگ است

.........................................

خدا رو صد هزار مرتبه شکر نمردم و بالاخره فهمیدم چرا دیه ی زن (از یک سوم با بالا)نصف دیه ی مرد هاست

به به !اینجا واقعا عدالت بیداد می کنه

پی نوشت:

استاد متون اسلامی هم که طی نطق غرایی فرمودند(البته بعد از اینکه کم آورد):این هم از ضایعات قانونه دیگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

حالا من دارم حساب می کنم این ضایعه ی کوفتی شامل حال چند نفر(چند تا زن) چندین زن؟چندین هزار زن؟چند صد هزار زن ,میشه؟

+ نوشته شده در  8 May 2008ساعت 0:4 AM  توسط آناهیتا  | 

قدم این نادا انگار سنگین بود برای ما!

.............................................................................................................................

.............................................................................................................................

..............................................................................................................................

........................................................................................................................

..........................................................................................................................

.............................................................................................................................

پر از حرف هستم

اما...

دستم را یارای نوشتن نیست و

دلم را یارای ماندن

 

چه کنم؟

شما بگو

+ نوشته شده در  6 Jan 2008ساعت 0:56 AM  توسط آناهیتا  | 

و من در این برهه حساس زمانی یا برهه زمانی حساس (البته خودم هنوز حساسیتش را درک نکردم اما کلا" دوست دارم احساس کنم حساسه)به شدت احساس نوعی حماقت عمیق با انضمام مقداری بیهودگی در حد جنون دارم . و از این که < هستم> به طرز غیر قابل توصیفی شرمسارم.اما دلیل قابل نوشتنی ندارم و شما مجبورید قبول کنید در واقع: همینه که هست,فردا هم بیای همینه!

چند وقتی سری به وبلاگم نزده بودم و علیرغم اینکه چندین متن نا نوشته در ذهن فسیلم داشتم اما سکوت اختیار کردیم! دلیلش هم این بود که: یه حالتی داشتم....یه حالت بدی..نه...نه بابا...گلاب به روتون ..نه ..نه

این حرفا چیه؟....نه .روحی بود.

نوعی دلزدگی یا بیخود بودن یه جورائی خود احمق بینی . نسبت به کافه زیر دریا.

خلاصه یه همچین حسی بهم دست داده بود و ول هم نمی کرد (البته کماکان هم در خدمتشون هستیم)

و مدام و در واقع زرت وزرت این سوال ها را تکرار می کرد که:وبلاگ می نویسی که چی؟ آخه تو؟خاک بر سرت!با این اراجیفی که می نویسی.آخه ته ش که چی؟...

...یاد مطلبی افتادم که چند وقت پیش در روزنامه محبوب و فقید شرق خونده بودم در مورد تفاوت ما جماعت در حال توسعه(مودبانه ی عقب مونده!فعلا" که سیر نزولی داریم و هیچ رقمه با توسعه و پیشرفت و این سوسول بازی ها حال نمی کنیم) و غربی های پیشرفته و بد و بی تربیت غیر اسلامی بود.

نوشته بود اونا  رفتن کلی فکر کردن بعد اختراع کردن تا استفاده کنن مثلا" سطح محاسباتشون اونقدر بالا رفت که دیدن کارشون با ماشین حساب راه نمیفته رفتن کامپیوتر اختراع کردن.یعنی اول نیازش ر ا داشتن بعد اختراع کردن یه چیزی تو مایه های ..چیز .....چیز....اه چی بود اسمش؟؟؟..آهان هدف آره همین بود هدفمند بودن (چه می دونم از این قرتی بازی های خارجی هاست دیگه) به همین ترتیب نیاز به ماهواره و  اینترنت

و انژی هسته ای (همون که حق مسلم ماست) و غیره و غیره ها را ایجاد کردن بعد اختراع کردن واستفاده کردن.

و اما ,ما: ما راحت و آسوده نشستیم تو خونه هامون و طبق معمول زیاد به خودمون زحمت ندادیم,اما تکنولوژی زرتی اومد تو خونه هامون  اما اون نیاز ها را هیچ وقت احساس نکرده بودیم.این شد که از فرط ذوق زدگی رفتیم باهاشون کارهای ابلهانه و اخیرا به لطف تعالیم جامعه اسلامی بی ناموسی هم کردیم.

بعد به عده اومدن کلی پول دادن از محصولات فرهنگی ما شامل انواع صوتی و تصویری که به صورت دزده( دال دوم با فتحه: از واژه های مورد علاقه رهبر فقید) تهیه و تکثیر شده بود استفاده کردن و حالشو بردن. واقعا میبینید که ما لایق داشتن پیشرفته ترین تکنولوژها هستیم! بیائید همه به هم افتخار کنیم و قربون خودمو ن بریم(این یه قلم رو خوب یادمون دادن) خصوصا" در این سال وحدت ملی و انسجام اسلامی و انقباض عضلانی و  !...ببخشید!

در همین اثنا بود که به خودم گفتم نکنه وبلاگ نویسی  من هم ارتباطی با جمله های بالا داشته باشه؟نمی دونم!

پی نوشت1:یه تصمیم کبری گرفتم  به جای اسم خودم با نام <نادا> می نویسم

پی نوشت 2:از تمامی دوستان عزیزم که چند وقت اخیر حضورشون شرفیابیده نشدم معذرت می خوام و کمال تشکر را دارم  و از مدیریت خوب بلاگفا و پرسنل محترم شهرداری و همه ی عزیزانی که ما را در ساخت این برنامه یاری کردند و حضورشان موجب تسلای خاطر بازماندگان بود و آرزوی طول عمر برای آن مرحوم!!!داریم و خواهش می کنم ,منزل امید ماست.

+ نوشته شده در  18 Nov 2007ساعت 0:15 AM  توسط آناهیتا  |